حتما بخوانید ........................................ سرش قد سوزن بود تنش سیاه و کرکی. لای برگ های درخت توت می لولید نه چشمی نه گوشی .نه بالی و نه پایی. می خورد و می خزید .به قدر دو وجب انگشت بسته ادم جلو می رفت. زندگی را تا همین جا فهمیده بوده اما اسوده بود و خوشبخت . دوستانش هم دوستش داشتند . دوستانش: کرم های کوچک خاکی. هر از چند گاهی اما تن لزج و چسبناکش را به شاخه ای می چسباند. قدری سکون .چیزی در او اتفاق می افتد . رنجی توی تن کوچکش می پیچید .دردش می گرفت .ترک می خورد و بیرون می امد:هر بار تزه تر هر بار محکم تر.....................
دوستانش به او می خندیدند به شکستنش.......
به ترک برداشتنش ..............
به درد عمیق و رنج اصیلش .....
و او خجالت می کشید.
دردش را پنهان می کرد و رنجش را.
رشد کردنش را.
روز ها گذشت و روزی رسید که دیگر ان چه داشت خشنودش نمی کرد ...
چیزی دیگری می خواست .....چیزی افزون......
افزون از از انچه بود . می خواست دیگر شود. دیگر گون...از سر تا به پا از پا تا به سر .
می خواست و می خواستنش را در مشت گرفت و به او تنیدن اموخت
بافت و بافت و بافت...............و تنهایی را به تجربه نشست . و سر انجام روزی پیله اش را پاره کرد و دیگر بار به دنیا امد . با بالی تازه و دلی نو .......
و ان روز *ان روز که ان کرم کوچک بال گشود و فاصله گرفت و بالا رفت ...ان روز که ان خود کهنه اش را دور انداخت ...دوستانش نفرینش می کردند و دوشنامش می دادند و فریادش براوردند که این جرمی نا بخشودنی است. این خیانت است این که کرمی پروانه باشد .................
اما تو بگو . او چه باید میکرد؟
خاک و خزیدن و خوشبختی یا غربت تنهایی...............
حالا زندگی ما انسانها شده این بازی های زمانه
+ نوشته شده توسط شنتیا در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت
15:20 |